گم شدم در گیر و دار آرزوهای خودمتا به تنهایی رسیدم باز با پای خودممثل احساسی که از دلبستگی بیزار بودمن زمستانم گریزانم ز سرمای خودمآتش سوزان عشقم در مسیر سرد بادمیشوم توفان ویرانی فردای خودمقصه نامحرمان بس بود اما پس چرامیکشم کشتی دزدان را به دریای خودمخوردهام صد بار چوب اشتباهم را ولیمیکنم تایید مرگم را به امضای خودمادعا کردم که کوهم ریشه دارم در زمینبا نسیمی جابجا گشتم من از جای خودمبس که گریان کردهام لبخندهای شوق راسیل این دیوانگی آمد به صحرای خودم بی سرزمین تر از باد...
ما را در سایت بی سرزمین تر از باد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 0 تاريخ: دوشنبه 24 آذر 1404 ساعت: 7:41